از شرح قصّه تو بیان آب میشود...



‌مست از غم توام، غم تـو فرق می کند

محو تـوام که عالمِ تـو فرق می کند


یک دم نگاه کن که مـرا زیر و رو کنی

باید عوض شد، آدم تـو فرق می کند


تنها کمی به من نظر لطف می کنی؟

آقای مهربان! کم تـو فرق می کند...




به احترام محمّد زمین تبسم کرد

تو آمدی و جهان دست و پای خود گم کرد




تنم بپوسد و خاکم به باد ریزه شود

  هنوز مهر تو باشد در استخوان، ای دوست




بگو به منکر مـولا که در شب هجرت
خلیفه های دروغین چکار می کردند؟




قسمت کعبه نشد تا که طوافت بکند
بر دل کعبه همین داغ فراوان کم نیست

یازده بار به جای تو به مشهد رفتم
بپذیرش به خدا حج فقیران کم نیست




جانی که خلاص از شب هجران تو کردم

در روز وصال تو به قربان تو کردم




نام حسین سینه زنان را یکی یکی

با گریه گرد کرب و بلا جمع می کند


نزدیک شصت روز خودش سفره پهن کرد

این سفره را امام رضا جمع می کند




‏آن رازها که از همه پوشیده داشتم

تنها در این حرم به تو گفتم، تو محرمی...




تو ضمانت نکنی در شبِ قبرم چه کنم

بارِ عصیانِ مرا جز تو کسی ضامن نیست




به جز او از کسی حق در همه ادیان نخواهد گفت
خدا غیر از محمّد در جوابی «جان» نخواهد گفت




باید امشب بلـند گریه کنیم

مثل زینب بلـند گریه کنیم


که مرتب بلـند گریه کنیم

سوخت از تب بلـند گریه کنیم


گریه کن گرچه گریه تسکین است

غم غربت عجیب سنگین است...