از شرح قصّه تو بیان آب میشود...



‌مست از غم توام، غم تـو فرق می کند

محو تـوام که عالمِ تـو فرق می کند


یک دم نگاه کن که مـرا زیر و رو کنی

باید عوض شد، آدم تـو فرق می کند


تنها کمی به من نظر لطف می کنی؟

آقای مهربان! کم تـو فرق می کند...




چو عشق اوست پناه دلِ شکسته من
جهان و هرچه در اوست در پناهِ من است



روضه خوانت میشوم با روضه ای تک مصرعی

« بر زمین بودی و بر جسم تـو پیراهن نبود »




دستت به روی خاک و همه دست میزنند

در این میان منم که دودستی به سر زنم




نفسش سرد شد و خون سرش ریخت زمین

مثل اشک پدرش بال و پرش ریخت زمین...




تنم بپوسد و خاکم به باد ریزه شود

هنـوز مهر تو باشد در استخوان ای دوست...




سوا نکن که همه باهمیم «جانِ حسـین»

همه غلامِ حسـینیم، انتخاب مکن...




کسی که نیست گدایِ امیرِ مُلکِ وجود

زِ هر فقیر در عالم فقیـرتر بشود...




امشب غمت به دستِ فلک ابر میدهد

دارد حسن به خواهرِ خود صبر میدهد




ای ابتدای سوره ی کوثر خوش آمدی

ای اولین حُسَیْنِ پَیَمْبَر خوش آمدی




منم که گوشه ی میخانه خانقاه من است

دعای پیر مغان ورد صبحگاه من است


غرض ز مسجد و میخانه ام وصال شماست

جز این خیال ندارم، خدا گواه من است...