مـن نمیدانم چـرا هـر وقـت که تب می کـنم
مـادرم پـا می شود رو به خراسـان می کـند...
علت اینکه گره خورده است با او ارمنی
از امامش میرسد شاید به دادش بیشتر
اکثر مردم به او بستند دلهاشان ولی
پیرمرد آذری هست اعتقادش بیشتر
حرمت بس که شبیه است به محراب نمـاز
هـر که آمد به تمـاشـای تـو در سـجده فتـاد...
حسـین جان
ما زیر سایه ات قد و قامت کشیده ایم
از روضـه خوان مرنج که در هر مناسبت
آخر کشانده بحث خودش را به کـربـلا
هر که دلش به خاطـره یک سفر خوش است
با آرزو خوش است دل مـا به کـربـلا
ﻣﻄﻤﺌﻦ ﺍﺳﺖ ﺷﻔﺎ ﻣﯿﺪﻫﯽ ﺍﺵ ﻧﺎﺑﯿﻨﺎ
ﮔﺮﻩ ﺍﯼ ﻫﻢ ﮐﻪ ﺯﺩﻩ ﺩﻭﺭ ﻣﺸﺒﮏ ﮐﻮﺭ ﺍﺳﺖ
علـی جان
مـن از تبار تـو هستم، به آن نشان که خدا
غـبار کفش تـو را در دلـم ازل می ریخـت
توسلی که به سمت شما نیامده است
چو قبله ای ست که سوی خدا نیامده است
چون طفل، خانه برگشت او را بغل بگیرند
پس گم شدن برای مهر پـدر می ارزد
هرطـور می پسندی، بشکن دل گدا را
هـرچه شکسته تر شد، دل بیشـتر می ارزد