از شرح قصّه تو بیان آب میشود...

۴۲۹ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «Karbala» ثبت شده است



هوای بی کسی ام بود، آشنای تو گشتم

خیالِ عـمرِ ابد داشتم، فدای تو گشتم


علیلِ کوی تو از هر طبیب و درد معاف است

خیالِ عافیتم بود، مبتلای تو گشتم...




آلـوده تر زِ من نبـوَد بر دَرَت ولی
آقـاتری از اینکه برانی مرا حسـین



اشکی چکید و چشم، شب جمعه تار شد

زهرا (س) رسید، کرب و بلا بیقرار شد


هشتاد و چهار کودک و زن گریه می کنند

پشتِ سری که زینتِ آن نیزه زار شد




آنقدَر وصفِ تو با بیت و غزل ها گفته ام

حافـظ از شیراز سویِ کـربـلا راهی شده...




چو عشق اوست پناه دلِ شکسته من
جهان و هرچه در اوست در پناهِ من است



روضه خوانت میشوم با روضه ای تک مصرعی

« بر زمین بودی و بر جسم تـو پیراهن نبود »




دستت به روی خاک و همه دست میزنند

در این میان منم که دودستی به سر زنم




نفسش سرد شد و خون سرش ریخت زمین

مثل اشک پدرش بال و پرش ریخت زمین...




تنم بپوسد و خاکم به باد ریزه شود

هنـوز مهر تو باشد در استخوان ای دوست...




منم که گوشه ی میخانه خانقاه من است

دعای پیر مغان ورد صبحگاه من است


غرض ز مسجد و میخانه ام وصال شماست

جز این خیال ندارم، خدا گواه من است...